این وبلاگ بنا به دلایل شخصی بسته

 

شد...

 

 

در جاده‌ي عمر ، ديده بر هم داريم

پيداست كه آينده‌ي مبهم داريم

چوبيم كه ريشه‌اي نداريم دگر

سنگيم كه رنگ و شكل آدم داريم

 

دنگ..،دنگ..


ساعت گیج زمان در شب عمر


می زند پی در پی زنگ.


زهر این فکر که این دم گذر است


می شود نقش به دیوار رگ هستی من...


لحظه ها می گذرد


آنچه بگذشت ، نمی آید باز


قصه ای هست که هرگز دیگر


نتواند شد آغاز... سهراب سپهری

 

زندگی بی حد و مرز....

چند وقتی است میفهمم معنایش را..... شیرینی مزه اش را.....

چند وقتی است تجربه اش کرده ام.....

حتی تفکرش هم نمیکردم اینگونه باشد...

زندگی بی حد و مرز ...

     زندگی بی حد و مرز برای من قفسی تجربه ای دیگر است....

 

میدیدم اما دیده نمیشدم.....

میشنیدم اما شنیده نمیشدم....

حسرت ارام قدم زدن به دلم مانده بود...گویی هیچ وقت تجربه اش نخواهم کرد....

اما خدای متعال نعمتی بمن داد که تا نفس به سینه ام هست شاکرش خواهم بود....کاش تک تک هم نوعانم بچشند شیرینی تجربه زندگی بی حد و مرز را....

 

هرجا که دوس دارم میروم...کسی بامن کاری ندارد ...انسان عادی بودن چقدر لذت بخش است....من جزیی از افراد این جامعه شده ام....حق و حقوقم پایمال نمیشود....اوایم شنیده میشود....کسی جرات تعرض بمن ندارد...کسی براحتی مثل قبل به حریم خصوصیم وارد نمیشود تا ازرده خاطرم کند....خدایا الحمدت باد....

خدایا مانند انسانهای باشخصیت و صاحب اختیار بامن رفتار میکنند....بارالهی مردم همه متوجه من میشوند!چقدر زیباست...!!!اینهارا فقط هم نوعانم میفهمند و بس!!انها هستند که این جملات روحشان را لمس میکند...

دیگر ذره ای دلم به تپش نمیوفتد وقتی در جامعه حضور پیدا میکنم....سر به بالا راه میروم...رفتارهای ظاهریم را کنترل نمیکنم چون رفتارهای ظاهریم با جنسیتم تطبیق داده شده است...بارالهی الحمدت باد...

رفته رفته هدفمند و ارمانی شده ام برای اینده ام برنامه ریزی میکنم...فکرهای دور و دراز یا دست یافتنی یا دست نیافتنی...دیگر حس مرگ را ندارم....باخود میگویم من هنوزم تواین دنیای نامهربون باید باشم من زیستن را نفهمیده ام الان نوبت من است که زندگی کنم....توی جای جای شهر که دلم را شکستند راه میرم از جلوی کسانی که اذیتم کردند میگذرم و در نهانم میگویم اری...اری او من هستم....کسانی که من دیدم اما انها ندیدند و خوارم شمردند اینبار من انها را نادیده گرفتم وخوارشان کردم...!بار الهی الحمدت باد....

میخوام وارد دانشگاه شوم ...در عرصه ای دیگر و یک رتبه بالاتر...دیگر مثل قبل از دانشگاه به اسم جهنم دانشگاه تعبیر نخواهم کرد...دیگر دانشگاه برای من همانند دانشگاه برای عموم خواهد بود خواهد بود و خواهد بود!!

دیگر بکسی چیزی ندارم که توضیح دهم...چون دیگر من ترانسکشوال نیستم من هتروسکشوالم....جنسیتم مشخص و جنس مخالفم مشخص هست....حضور در جامعه و داشتن هویت مشخص بسی زیباست ....امید به روزی که تک تک هم نوعانم اینگونه از شادی هایشان بنویسند...تا جوابی در مقابل نااهلانی داده شود که ادعا میکنند تطبیق جنسیت برای افراد با واژگونی جنسی درمان قطعی و اغاز زیبای ها نیست!!

زندگی زیباست الان....

قلمم به رقص درمیاید اما کلماتو جملاتم زیباست و حزن الود نیست...

فریاد خدایا شکرت باد بر زبانم جاریست تا جان به تن دارم.....

دیگر مرگ ثانیه ها در زندگی ام معنا ندارد....

هدف معنا دار است الان....تلاش وکوشش معنا دارد الان....نفس کشیدن شیرینی بهمراه دارد الان...

من رها شده ام به سوی بیکرانها....

صدای  هقهق گریه ها جای خود را به صدای قهقهه های خنده هایم داده است....

دیگر زیستن حق من است...خوار کسی است که من نوعی را خوار کرد....لعنت خدا برکسانی که زندگی را برایم حرام کردند تا من حس مرگ را هرلحظه داشتم....نفرینم باد بر انهایی که من گریستم انها خندیدند....نفرینم برکسانی که مرا ازردند و سرافکنده ام کردند و مرا با انگشت نشان داده و عروسک خیمه شب بازی هایشان کردند...

ای خدایی که مرا افریدی تا ده ها و صدها و حتی هزاران نفر را بیازمایی ظلم هایی را که بر من روا داشتند را بی جواب نگذار....دیدن خوار شدن کسانی که خوارم کردند مرهمی بر زخم های بیست وسه ساله ام خواهدبود...سکوت میکنم چون جواب سکوت اختیار کنندگان را خدای عزوجل خواهد داد.....

تقدیم به هم نوعان رها شده یا قفسی سکوت به لب زده ام....

به امید رهایی تک تک هم نوعانم محبوس در زندان جسمانه....

 

مهرادمان را از دست دادیم....جامعه ترانسکشوال ایران سیه پوش شد

 

رهایی ات مبارک مهرادم.....

تولد دوباره ات مبارک مهرادم....

رفتنت اغاز دوباره بودنت بود مهرادم....غمت مارا بسی ازرد....تنها قوت قلبمان این است که مردانه بسوی پروردگارمان رفتی...

تو مهرادوار پرگشودی....

تو مردانه پرگشودی.....

پروازت مبارک برادرم.....

الهی خواهر قربون اون دردات بشه مهرادم....الهی قربون اون اه و نفسات بشم هروقت جلو بوتیکای مردونه وایمیستادی....فدای اون غریب بودنت بشم....

به مادر سلام برسون مهرادم...به خواهرامون برادرامون سلام بفرست اوناییکه کشته شدن چون ترنس بودن....به اونایی که خودکشی کردند سلام برسون مهرادم.....به اوناییی که در حسرت یک هویت رفتند سلام برسون مهرادم....

ماهم میاییم مهرادم....

در محشر میبینمت مهرادم....تورا در بین سفیدپوشان نورانی میگردم پیدا میکنم و درود میفرستم....

                                     

...مهراد عزیز چند روز پیش بخاطر ابتلا به بیماری خاص قبل از اینکه به خواسته اش تن بده از میون ما رفت ....

           اتاق تنهایی های مهردمان=                         http://b7mehrad0tkd.blogfa.com/

                              از نو متولد شدم...

رها بودن... تولد دوباره ام

 

اينك قطار زندگيم به ايستگاهي رسيد كه از زمان شناخت خويشتن و منيتم با شوق رسيدن به انجا زيستم...

زمان گذشت و حيات نوينم به وقوع پيوست...

من من شدم...رها شدم...من متولد شدم...من ديگر گم  شده نيستم....


 

می زنم کبریت بر تنهایی ام
تا بسوزد ریشۀ بی تابی ام
*
می روم تا هر چه غم پارو کنم
خانه ام را باز هم جارو کنم
*
می روم تا موی خود شانه کنم
خنده را مهمان این خانه کنم
*
می روم تا پرده هارا واکنم
دوست دارم؛ دوست دارم
عشق را معنا کنم
*
شادی ام را رنگ آبی می زنم
بوسه بر طعم گلابی می زنم
*

می دوم خندان به سوی آینه
باز می خندم؛ به روی آینه
*
می زنم یک شاخه گل بر موی خود
می نشینم باز بر زانوی خود
*
می نشانم روی دستم یک کتاب
تا بخوانم باز هم یک شعر ناب
*
آری!آری! این منم این شاد و مست
دوست دارم عاشقی را هرچه هست

 

 

جاده ها طي ميشد...گذشته ي تاريكم مقابلم يكي پس از ديگري احياميشد.. خوشحالي اميخته با ترس وهيجان حسي بود تازه وبسيار عجيب...

راهها كيلومتر به كيلومتر طي ميشد تا به مقصد...طبيعت و اب هاي راكد كنارجاده ها درختان و كوهها  و انچه برسر راهم بود اينبار جور ديگر به چشمم ميامد...گويي شادباشم ميداند و نويدبخش حياتي دوباره باارامش محض دروني بودند....زيستن جدا از تشويش هاي رواني...

ناخوداگاه از چشمانم اشك ميباريد تك تك  دردها و عذابها و مشقتها كه تااين 23سال مخصوصا اين 3سال اخير كشيدم وشنيدم و بخودم ريختموتحمل كردم در خاطرم سبز ميشد و چشمانم ميباريد...


فقط باخود ميگفتم كاش تاريخ عمل تطبيق جنسيتم تاريخ تولدم بود... كاش گذشته تاريكم نبود ..كاش اونهمه بدي و سختي و مشقت عذاب و اشكها .. نبود....كاش انقدربزرگ شوم كه گذشته هارا فراموش كنم ..پاك كنم روزهاي تاريك همچو شب و شبهاي غوطه ور در باران اشكهايم را..كاش يادم رود تاول زدن پاهايم را در كوچه پس كوچه هاي شهرها را ..يادم رود اونهمه سختي و رفت و امدها در جاده ها  و التماس ها و خواهش هابراي كسب حقانيتم را.. يادم رود تك تك حرفها و زخم زبوناي مردم...يادم رود عذابهایی را که ازگفتنش امتناع میکنم...

كاش يادم رود...كاش بتوانم....


 

من رها شدم..

 رها شدن همچو  رويش سبزه از زيرسنگ  بر من و ماهاست...

بسان رويش برگ برشاخسار درخت خشكيده...

رها شدن يعني اغاز زيستن ...اغاز دوباره بودن...

رهايي يعني پرواز تا بيكرانها...يعني حس اب دريا براي ماهي افتاده بر خشكي..

رها شدن يعني اثبات وجود خارجي نوزاد 23 ساله..

رها بودن يعني پي بردن  زيبايي حيات  با هدفمندي..

رهايي برايم  بسان طلوع خورشيد پشت ابرهاست....يعني همچو حس رهايي ازقفس براي كبوتر محبوس...

رهايي لذتيست  وصف ناپذير  كه فقط رها شدگان لذتش را دانند ..همچو لذت نوشيدن اب براي زمين بيابان خشكيده....

 

                                                 -----------------------------

دل من تواين سالها ظلمتكده اي بيش نبود..

سالها دلتنگ بودم نه براي كسي ...از بيكسي

خسته بودم نه از تكاپو ...از دربه دري

نه دوستي نه ياري نه خاطره شيريني...تنها بودم تنهاتر از ان سنگ كنارجاده...اما پايان شب سيه سپيد بودو من بي شكيبا..

خسته بودم از تظاهر به ايستادگي ها....ازاين تكرار ساعتها..ازاين بيهوده بودنها...ازبيتاب ماندنها....ازاين ترديدها ازاين شاخ خيانتها...ازاين رنگين كمان سرد ادمها...ازاين مرگ باورها...

پريشان بودم دلم پروازميخواست..اما....

خسته بودم ازفاصله عبور خسته از دلواپسي..ازشروع بيكسي  خسته از چون و چرا  ازكلام ادمها...خسته ازديوانگي اينهمه بيگانگي...خسته ازفصل عبور..خسته بودم و ناچار و محكوم...


 

چه روز و شبهايي گذراندم من بارالهي ..روزهايم رنگ شب گرفته بود و شاديهايم رنگ غم...بغض خاموش شده اي گلويم را فشارميداد و من تلاطم انرا در رگهايم حس ميكردم...

سالها از خود ميپرسيدم....كيستم من؟؟؟اتشم شرارم شورم؟كيستم من؟...

هرچه روح وجسمم متحمل شدرا فقط خداداند و من دانم و هم نوعانم....تظاهربه ايستادگي هايم همه را گول ميزدخودم را نه...

اشكهايم اعتراف درد شكنجه هاي روحيم بودكه متحمل شدم...يادم نخواهدرفت ازكجا تاكجا امدم..تك و تنها...تنهاتر ازبقيه

درد مرا نفهميد كسي...صداي هقهق گريه هايم را نشنيدكسي...صداي شكستن شيشه هاي قلبم را نشنيد كسي...نفهميدكسي دليل دليل بغض ها وانزوايم را كسي..

دادرسم نشد كسي...من بودم و من وافريدگارمن...

ثانيه ها جاي خودرا به ساعتها و ساعتها به روزها....روزها به ماهها و انها به سالها ميدادند...زمان گذشت...

بادها وزيد افتابها غروب كرد و طلوع....شبها جاي خودرا به روزها و روزها جاي خودرا به شبها دادند...اما من غرق درسكوت وحزنهايم بدون تغيير..بدون پيشرفتي يا پسرفتي...

ازيادم نخواهد رفت  بدترين روزهاي عمرم...بيكسي هايم..تنهايي هايم...

ازيادم نخواهد رفت من درسال 91 بدنيا امدم نه سال 68...و ۱مهر روز تولد واقعیم بود نه ۱۸ تیر

ازيادم نخواهدرفت 23 سال از هم سن هايم عقب هستم من..ازهمه نظر.

ازياد نخواهم برد مشقتهايي كه تك وتنها كشيدم تاكه خودم را به  منيت واقعيم رسانم...

 

سرنوشت اگر شكوه دارم ازتو اگر بي قراري ميكنم ازتو بدان كه چون براي همه يكسان نوشته نشدي تو براي همه يكسان رفتارنكردي و نوشته نشدي...


حكايت من حكايت كسيست كه عاشق دريا بود و قايق نداشت...

دلباخته ي سفر بود وهمسفري نداشت...

حكايت كسي كه زجركشيد اما زججه  نزد...زخم داشت ولي ناله نكرد...

نفس ميكشيد اما  هم نفسي نداشت...خنديد اما كسي غمش را نفهميد...

ميان عابران تنهاتر از من هيچ كس نبود كسي اينجا به فكر اين غريبه در قفس نبود...


                                        ---------------------------------------------

خداوندا دستانم خالي اند...ودلم غرق درارزوهايي كه از ازلم در من ريشه پرورانده اند..يابه قدرت بيكرانت دستانم را توانا ساز يا كه دلم را ازارزوهاي دست نيافتني خالي كن...مرااز شهوات و زيبايي ها و خوشي هاي مادي و فاني كه مغاير با كرامت انسانيند دور كن...ياريم ده تا غرور كذايي چشمانم را كورنكند و هم نوعانم و انهايي را كه كمكم نمودند را فراموش كنم..كمكم كن انگونه بزرگ باشم كه هم نمونه يك ترنس بااخلاق باشم هم دست نااهلان ازمن دورباشد..ساده وارام زندگي كرده وسربلند به پيشگاهت عروج كنم..ونامي نكو پشت سرم بگذارم وبا ياد نامم افكاري پسنديده به خاطر خويشان وكسانم اورده باشم..

تنهاتو شاهد بودي چه ساختنهايي كه مرا سوخت... و چه سوختن هايي كه مراساخت ...

خدايا مرافهمي ...عطايم كنكه از مقصد سوختن هايم ساختني اباد از من بجا ماند...

 


بارالهي...

ازفضل خودبه به من وهمنوعانم چه رهاشده و چه محبوس...عطا فرما..توان صبرشان رابيشتر كن ..انس الشياطين را ازدورشان دوركن...اي رحمان و رحيم؟هم نوعان محبوسم را  بال پرواز ده و رهايشان كن..همچو من

خدايا الحمدت باد كه رهايم نمودي...شكرت باد كه اين توفيق را نصيبم كردي كه برسر سنگ مزارم نوشته شود...شادروان مرحومه مغفوره...

مامظلومان افرينشت هستيم مارا زير سايهي پروبال ملائكت قرار ده...در هر زمان تكيه گاهمان باش  چون ماها تنها ترين تنهاهاييم.....

                                                 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از تک تک کسانی که در همه مراحل چه مجوزگیری چه عملم کمکم کردند از ته دل ممنونم وسپاسگذار...

سپاس ازاینکه بامن بودید

رها

یک پله تا رسیدن به هویت...

 

سخت بود اما شدنی بود...

      برای همه اسان بود ...برای من سخت شد...

             همه یک بار شروع کردند....من سه بار....

                   برای همه جوری دیگر شد.و.برای من جور بدترش شد...

بارها خسته شدم ....بارها اشک ریختم..ماهها ناله کرم شکواییه نوشتم....همه گفتن امیدوار باش....اما کسی درد دلم را نمیفهمید...کسی گرمای اتش دلم را حس نمیکرد....چون بکسی نگفتم...سکوت میکردم....گاه صبور و گاه بی شکیبا بودم....اخه حقانیتم را با ظلم و جور از دستانم میگرفتند...نمیدانستند من هم خداییی دارم که دانا بیا و شنواست..نمیدانستند من دارو ندارمو فروخته بودم تاانجا امده بودند....نمیدانستند من ساعتها و روزها راه ها و جاده ها ر ا طی کرده بودم تا به انجا دران روز موعود برسم....نمیدانستند که این دنیا فانیست و من در محشرازحقم نمیگذشتم...ظلمهای زیادی برمن روا شد...که فقط من دانم و خدای من....

بزرگتري بالا سرم نبود حقمو بگيره...هيشكي نبود...هيشكي نبود...من بودمو تكيه گاهم ..خدايم....

شاید اکثرتون دلیل این شکواییه های مرا نمیدانید...دلیل این ماها ناله هایم را نمیدانید...

بااین اپ خواهید فهمید که چرا سرم همیشه به زیر افکنده....صدایم پر ملول... و جملاتم بوی یاس و ناامیدی را میداد...

روزها گذشت ...

      زمان نقش خودش را بازی کرد....و من یک پله دیگر برداشتم....اما....تک و تنها...

     یک پله به سوی هویتم...برای رهایی...رهایی از زندان جسمانه و پرگشودن به سوی بیکرانها...

    امروز مجوز رسمی و قانونیه تطبیق جنسیتم را گرفتم...از فرط خوشحالی چسباندمش به سینه ام و امده ام حال و هوای اتاق مجازیم را عوض کنم...

     مجوزی که باید ۱۶مهرماه ۹۰ دردستانم بود....۱ شهریور ۹۱ به دستانم امد ...اما باز هم حضرت حق را هزاران مرتبه شکر...

                                      الحمدت باد بارالهی...

 

 

تک و تنها از گوشه ای ازاین سرزمین پهناور سه سال پیش شروع به قدم نهادن در جاده ای پرفراز و نشیبی كردم که مرا به ایستگاهی میرساند که کلیدی داشت....کلیدی که بااون هزاران در برویم باز میشد....از کسی یاری نطلبیدم....به بیراهه نرفتم...دست به ناهلان دراز نکردم...اما گاه گاهی اذیتم کردند..اقدامات قانونیم را از شهر ارومیه شروع کردم  نزدیک به ۲ملییون خرج کردم اخرش چون با اقای رواشناس بحثم شد که گفتم اقای دکتر؟یعنی چی بلدی زرشک پلو بپزی؟ایا منم با بلد بودن طرز تهیه زرشک پلو ترانسکشوال خواهم بود؟...زیر نامه ام نوشتند اختلال هویت جنسی دارد اما بدلیل عدم موافقت والدین تغییرجنسیتش بلامانع نیست‍‍..!!!یادم نمیرود که انقدر شکستم که با قرص های ارامبخش میتوانستم در دانشگاه و سر درسم حضور داشته باشم...یک ماه ازگار گریه کردم....اخه دمن با چه زبونی بگم که از کجا تا کجا با چه شرایطی امده بودم این ظلم برمن رواست؟!!از بچه ها کمک خواستم از مادر ملک ارا کمک خواستم هرکدوم راهکاری نشونم دادند...یکی گفت برو پیش امام جمعه شهر..رفتم نايبشون منو انداخت بیرون گفت نمیدونم کارت دسته یانه...همه همه ی کسایی که بمن ظلم کردند در محشر جلوی من صف خواهند ایستاد  نايب امام جمعه و پزشک قانونی ارومیه...حلالتان نخواهم کرد....

یکی گفت از تهران دوباره شروع کن...

اونهمه راه را از اذربایجان امدم ...خستگی ها و ملالتها و تاول زدنای پاهایم  تمسخر ها و سو استفاده های افراد حتی کارکنان دادگستری ها و پزشکی قانونی ها مرا از ادامه بازنداشت...باداشتن هدف و امیدی راسخ...اما اینبارهم در کمیسیون حاضر شدم اینبار هم سر بحثم با روانشناس که هی میگفت همه ترنسها بعد تطبیق از عملهاشون و زندگیشون ناراضینوووزیر نامم نوشته شد که خانواده رو دعوت کردیم نیامدند درحالیکه خدایم سرشاهدمه که دعوت نکرده بودن و همچینین باید این شخص تحت اموزش های عمل جراحی قرار بگیرد ...رفتم ۶ماه مثلا تحت عمل جراحی قرار گرفتم که دکترم میگفت همچین گیری بکسی ندادن تاامروز...اما بمن این گیره داده شد.!! دوران اموزشم تمام شد وارد کمیسیون  سوم شدم اینبار  ...سکوت کردم...روانشناس  مسخرم کرد سکوت کردم...سکوت کردم و مجوزمو در دست گرفتم...!!!دنیا چقدر کثیف شده...خیلی کثیف تر از اون حدی که ماها فکرشو میکنیم...

خلاصه وار جریان یکسال بدشانسی و بدبختیمو نوشتم براتون...تاکه بدانید من هم میخواستم  امیدوار شم...اما انسانها امید را در روحم سوازاندند...

 

اما همه چیز گذشت اینبار با امید زندگیم را ادامه خواهم داد....و مطالبم بوی امید و نشاط خواهد د اد..

وارد مراحل رزرو کردن وقت عملم هستم در بیمارستان مورد تاییدم...امید که اپ بعدیم اپ تولد دوباره ام باشد..

برایم دعا کنید ...

سپاس از اینکه با من بودید...

بدرود

فریاد سکوت...

  شب سردی است ، و من افسرده.
        راه دوری است ، و پایی خسته.
        تیرگی هست و چراغی مرده.

          می کنم ، تنها از جاده عبور:
          دور ماندند ز من آدم ها
          سایه ای از سر دیوار گذشت ،
          غمی افزود مرا بر غم ها

        فکر تاریکی و این ویرانی
        بی خبر آمد تا با دل من
        قصه ها ساز کند پنهانی


          نیست رنگی که بگوید با من
          اندکی صبر ، سحر نزدیک است:
          هردم این بانگ برآرم از دل :
          وای ، این شب چقدر تاریک است!


        خنده ای کو که به دل انگیزم؟
         قطره ای کو که به دریا ریزم؟
         صخره ای کو که بدان آویزم؟

                                                                        
           مثل این است که شب نمناک است.
           دیگران را هم غم هست به دل،
           غم من ، لیک، غمی غمناک است

 

 

مرگ را از رفتن خود بی خبر خواهم گذاشت

عشق را با مردم بی دردسر خواهم گذاشت  

سردر آغوش گناهی تازه تر خواهم گذاشت 

بی پر و بال از ستبر آسمان خواهم گذشت 

در کبود لانه مشتی بال و پر خواهم گذاشت 

در به در دنبال یک جو تشنگی خواهم دوید 

چشمه را با تشنگان در به در خواهم گذاشت 

تا نگویند این جوان بی رد پایی کوچ کرد

دفتری شعرومزاری شعله ور خواهم گذاشت

بی صدا در کلبه متروک جان خواهم سپرد

 مرگ را از رفتن خود بی خبر خواهم گذاشت

 

نه امپراطورم

           و نه ستاره ای در مشت دارم

                                  اما خودم را

                   با کسی که خیلی خوشبخت است

                                         اشتباه گرفته ام

                                    و به جای او نفس می کشم

                     راه می روم

                                           غدا می خورم

                  می خوابم و...

                                               چه اشتباه دل انگیزی!!!

 

 

آنقدر زمین خورده ام که بدانم

            برای برخاستن

                           نه دستی از برون

                                        که همتی از درون

                                                             لازم است

                                                 حالا اما...

                                        نمی خواهم برخیزم

                                    در سیاهی این شب بی ماه

     می خواهم اندکی بیاسایم

                                          فردا

                                                             فردا

                                            برمی خیزم

                                  وقتی که فهمیده باشم

                                            چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                                                      زمین خورده ام...

 

جشن روز تولدم...

۱۸ ام تیر ماه....

جشن روز تولدم....

تولد من مبارک نبود..

تولد من هیچ وقت مبارک نبود...

در تقویمی نیست...

فرزند این خاک نیستم...

درتقویم کدام سیاره غم گرفته روز تولدی برای من هست؟؟

فرزند کدام بته ام؟

در کدام روز طوفانی؟

روز تولد محکومان چگونه برگزار میشود؟

در تاریکی نمور چهار دیواری

دور از کف زدن ها و هلهله ها...

 

 

جشن تولد بی هویت ها کجا برگزار میشود؟؟

نشان و ادرسی دارید؟جشن تولد کسایی که حس خوبی از بودنشون ندارن چطور برگزار میشه اطلاعی دارید؟

 

امروز سالروز تولد من است...

همان روزی که باید چیزی ارزو کنم و شمع هارا فوت کنم...

و من الان امروز در جشن تولدم...

سخت تر و سنگ تر از پیشم...

حس مرگ را هر دقیقه ندارم هر ثانیه دارم...

برای بودن ها تلاش ها و تنفس ها بی رمق هستم....


 

 

گمنام مانده ام رو زمین...

در واپسین های عمرم...

میگویم اخرین شعر های زندگیم...

تاریک شده تمام تاریخ زندگی من...

لیک این خسوف دردناک...

تیره کرده است دل بی نوایم را

دلم پوسید از بس ماند در حسرت فردا..

لیک این شعر اخرم نخواهد بود..

اخرین شعر من

شعر مرگ زندگیم خواهد بود....


 

بنام افریننده ی تراژدی ترانسکشوال...

ماها....

ما مظلومترین قشر بشری...

شقایق های طوفان خورده ایم...

سیلی ناحق فراوان خورده ایم...

ساقه ی احساسمان خشکیده است..

زخم ها از تیغ و طوفان خورده ایم...

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد...

درمیان خنده های تلخ من گریه ی پنهانیم را حس نکرد...

در حجوم بی کسی... درد بی کس ماندنم را حس نکرد...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

تنهايي....

    تنهايي يعني عبور ميكتنم هرروز...

          ازكنارنيمكت هاي خالي پارك..

                 طوري كه..

         انگاركسي در نيمكتهاي اخرين..

            انتظارم را ميكشد...

                وبه انجا كه ميرسم بايد وانمود كنم كه باز هم دير رسيده ام....

 

Picture Hosted by Free Photo Hosting at <A href="http://www.iranxm.com/

دوست می دارم که با خویشان خود بیگانه باشم
همدم عقلم چرا هم صحبت دیوانه باشم
دل به هر کس می سپارم ، من که در دل ها مقیمم
تا توانم شمع مجلس شد ، چرا پروانه باشم
آزمودم آشنایان را فغان از آشنایی
آرزو دارم که با هر آشنا بیگانه باشم
مرغ خوشخوانم وگر در حلقۀ زاغان نشینم
کی توانم لحظه ای در نغمۀ مستانه باشم
مردمی گم شد میان آشنایان از تو پرسم
با چنین نا مردمان بیگانه باشم یا نباشم ؟