سخت بود اما شدنی بود...

      برای همه اسان بود ...برای من سخت شد...

             همه یک بار شروع کردند....من سه بار....

                   برای همه جوری دیگر شد.و.برای من جور بدترش شد...

بارها خسته شدم ....بارها اشک ریختم..ماهها ناله کرم شکواییه نوشتم....همه گفتن امیدوار باش....اما کسی درد دلم را نمیفهمید...کسی گرمای اتش دلم را حس نمیکرد....چون بکسی نگفتم...سکوت میکردم....گاه صبور و گاه بی شکیبا بودم....اخه حقانیتم را با ظلم و جور از دستانم میگرفتند...نمیدانستند من هم خداییی دارم که دانا بیا و شنواست..نمیدانستند من دارو ندارمو فروخته بودم تاانجا امده بودند....نمیدانستند من ساعتها و روزها راه ها و جاده ها ر ا طی کرده بودم تا به انجا دران روز موعود برسم....نمیدانستند که این دنیا فانیست و من در محشرازحقم نمیگذشتم...ظلمهای زیادی برمن روا شد...که فقط من دانم و خدای من....

بزرگتري بالا سرم نبود حقمو بگيره...هيشكي نبود...هيشكي نبود...من بودمو تكيه گاهم ..خدايم....

شاید اکثرتون دلیل این شکواییه های مرا نمیدانید...دلیل این ماها ناله هایم را نمیدانید...

بااین اپ خواهید فهمید که چرا سرم همیشه به زیر افکنده....صدایم پر ملول... و جملاتم بوی یاس و ناامیدی را میداد...

روزها گذشت ...

      زمان نقش خودش را بازی کرد....و من یک پله دیگر برداشتم....اما....تک و تنها...

     یک پله به سوی هویتم...برای رهایی...رهایی از زندان جسمانه و پرگشودن به سوی بیکرانها...

    امروز مجوز رسمی و قانونیه تطبیق جنسیتم را گرفتم...از فرط خوشحالی چسباندمش به سینه ام و امده ام حال و هوای اتاق مجازیم را عوض کنم...

     مجوزی که باید ۱۶مهرماه ۹۰ دردستانم بود....۱ شهریور ۹۱ به دستانم امد ...اما باز هم حضرت حق را هزاران مرتبه شکر...

                                      الحمدت باد بارالهی...

 

 

تک و تنها از گوشه ای ازاین سرزمین پهناور سه سال پیش شروع به قدم نهادن در جاده ای پرفراز و نشیبی كردم که مرا به ایستگاهی میرساند که کلیدی داشت....کلیدی که بااون هزاران در برویم باز میشد....از کسی یاری نطلبیدم....به بیراهه نرفتم...دست به ناهلان دراز نکردم...اما گاه گاهی اذیتم کردند..اقدامات قانونیم را از شهر ارومیه شروع کردم  نزدیک به ۲ملییون خرج کردم اخرش چون با اقای رواشناس بحثم شد که گفتم اقای دکتر؟یعنی چی بلدی زرشک پلو بپزی؟ایا منم با بلد بودن طرز تهیه زرشک پلو ترانسکشوال خواهم بود؟...زیر نامه ام نوشتند اختلال هویت جنسی دارد اما بدلیل عدم موافقت والدین تغییرجنسیتش بلامانع نیست‍‍..!!!یادم نمیرود که انقدر شکستم که با قرص های ارامبخش میتوانستم در دانشگاه و سر درسم حضور داشته باشم...یک ماه ازگار گریه کردم....اخه دمن با چه زبونی بگم که از کجا تا کجا با چه شرایطی امده بودم این ظلم برمن رواست؟!!از بچه ها کمک خواستم از مادر ملک ارا کمک خواستم هرکدوم راهکاری نشونم دادند...یکی گفت برو پیش امام جمعه شهر..رفتم نايبشون منو انداخت بیرون گفت نمیدونم کارت دسته یانه...همه همه ی کسایی که بمن ظلم کردند در محشر جلوی من صف خواهند ایستاد  نايب امام جمعه و پزشک قانونی ارومیه...حلالتان نخواهم کرد....

یکی گفت از تهران دوباره شروع کن...

اونهمه راه را از اذربایجان امدم ...خستگی ها و ملالتها و تاول زدنای پاهایم  تمسخر ها و سو استفاده های افراد حتی کارکنان دادگستری ها و پزشکی قانونی ها مرا از ادامه بازنداشت...باداشتن هدف و امیدی راسخ...اما اینبارهم در کمیسیون حاضر شدم اینبار هم سر بحثم با روانشناس که هی میگفت همه ترنسها بعد تطبیق از عملهاشون و زندگیشون ناراضینوووزیر نامم نوشته شد که خانواده رو دعوت کردیم نیامدند درحالیکه خدایم سرشاهدمه که دعوت نکرده بودن و همچینین باید این شخص تحت اموزش های عمل جراحی قرار بگیرد ...رفتم ۶ماه مثلا تحت عمل جراحی قرار گرفتم که دکترم میگفت همچین گیری بکسی ندادن تاامروز...اما بمن این گیره داده شد.!! دوران اموزشم تمام شد وارد کمیسیون  سوم شدم اینبار  ...سکوت کردم...روانشناس  مسخرم کرد سکوت کردم...سکوت کردم و مجوزمو در دست گرفتم...!!!دنیا چقدر کثیف شده...خیلی کثیف تر از اون حدی که ماها فکرشو میکنیم...

خلاصه وار جریان یکسال بدشانسی و بدبختیمو نوشتم براتون...تاکه بدانید من هم میخواستم  امیدوار شم...اما انسانها امید را در روحم سوازاندند...

 

اما همه چیز گذشت اینبار با امید زندگیم را ادامه خواهم داد....و مطالبم بوی امید و نشاط خواهد د اد..

وارد مراحل رزرو کردن وقت عملم هستم در بیمارستان مورد تاییدم...امید که اپ بعدیم اپ تولد دوباره ام باشد..

برایم دعا کنید ...

سپاس از اینکه با من بودید...

بدرود