جشن روز تولدم...

۱۸ ام تیر ماه....

جشن روز تولدم....

تولد من مبارک نبود..

تولد من هیچ وقت مبارک نبود...

در تقویمی نیست...

فرزند این خاک نیستم...

درتقویم کدام سیاره غم گرفته روز تولدی برای من هست؟؟

فرزند کدام بته ام؟

در کدام روز طوفانی؟

روز تولد محکومان چگونه برگزار میشود؟

در تاریکی نمور چهار دیواری

دور از کف زدن ها و هلهله ها...

 

 

جشن تولد بی هویت ها کجا برگزار میشود؟؟

نشان و ادرسی دارید؟جشن تولد کسایی که حس خوبی از بودنشون ندارن چطور برگزار میشه اطلاعی دارید؟

 

امروز سالروز تولد من است...

همان روزی که باید چیزی ارزو کنم و شمع هارا فوت کنم...

و من الان امروز در جشن تولدم...

سخت تر و سنگ تر از پیشم...

حس مرگ را هر دقیقه ندارم هر ثانیه دارم...

برای بودن ها تلاش ها و تنفس ها بی رمق هستم....


 

 

گمنام مانده ام رو زمین...

در واپسین های عمرم...

میگویم اخرین شعر های زندگیم...

تاریک شده تمام تاریخ زندگی من...

لیک این خسوف دردناک...

تیره کرده است دل بی نوایم را

دلم پوسید از بس ماند در حسرت فردا..

لیک این شعر اخرم نخواهد بود..

اخرین شعر من

شعر مرگ زندگیم خواهد بود....


 

بنام افریننده ی تراژدی ترانسکشوال...

ماها....

ما مظلومترین قشر بشری...

شقایق های طوفان خورده ایم...

سیلی ناحق فراوان خورده ایم...

ساقه ی احساسمان خشکیده است..

زخم ها از تیغ و طوفان خورده ایم...

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد...

درمیان خنده های تلخ من گریه ی پنهانیم را حس نکرد...

در حجوم بی کسی... درد بی کس ماندنم را حس نکرد...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

تنهايي....

    تنهايي يعني عبور ميكتنم هرروز...

          ازكنارنيمكت هاي خالي پارك..

                 طوري كه..

         انگاركسي در نيمكتهاي اخرين..

            انتظارم را ميكشد...

                وبه انجا كه ميرسم بايد وانمود كنم كه باز هم دير رسيده ام....