رها بودن... تولد دوباره ام

 

اينك قطار زندگيم به ايستگاهي رسيد كه از زمان شناخت خويشتن و منيتم با شوق رسيدن به انجا زيستم...

زمان گذشت و حيات نوينم به وقوع پيوست...

من من شدم...رها شدم...من متولد شدم...من ديگر گم  شده نيستم....


 

می زنم کبریت بر تنهایی ام
تا بسوزد ریشۀ بی تابی ام
*
می روم تا هر چه غم پارو کنم
خانه ام را باز هم جارو کنم
*
می روم تا موی خود شانه کنم
خنده را مهمان این خانه کنم
*
می روم تا پرده هارا واکنم
دوست دارم؛ دوست دارم
عشق را معنا کنم
*
شادی ام را رنگ آبی می زنم
بوسه بر طعم گلابی می زنم
*

می دوم خندان به سوی آینه
باز می خندم؛ به روی آینه
*
می زنم یک شاخه گل بر موی خود
می نشینم باز بر زانوی خود
*
می نشانم روی دستم یک کتاب
تا بخوانم باز هم یک شعر ناب
*
آری!آری! این منم این شاد و مست
دوست دارم عاشقی را هرچه هست

 

 

جاده ها طي ميشد...گذشته ي تاريكم مقابلم يكي پس از ديگري احياميشد.. خوشحالي اميخته با ترس وهيجان حسي بود تازه وبسيار عجيب...

راهها كيلومتر به كيلومتر طي ميشد تا به مقصد...طبيعت و اب هاي راكد كنارجاده ها درختان و كوهها  و انچه برسر راهم بود اينبار جور ديگر به چشمم ميامد...گويي شادباشم ميداند و نويدبخش حياتي دوباره باارامش محض دروني بودند....زيستن جدا از تشويش هاي رواني...

ناخوداگاه از چشمانم اشك ميباريد تك تك  دردها و عذابها و مشقتها كه تااين 23سال مخصوصا اين 3سال اخير كشيدم وشنيدم و بخودم ريختموتحمل كردم در خاطرم سبز ميشد و چشمانم ميباريد...


فقط باخود ميگفتم كاش تاريخ عمل تطبيق جنسيتم تاريخ تولدم بود... كاش گذشته تاريكم نبود ..كاش اونهمه بدي و سختي و مشقت عذاب و اشكها .. نبود....كاش انقدربزرگ شوم كه گذشته هارا فراموش كنم ..پاك كنم روزهاي تاريك همچو شب و شبهاي غوطه ور در باران اشكهايم را..كاش يادم رود تاول زدن پاهايم را در كوچه پس كوچه هاي شهرها را ..يادم رود اونهمه سختي و رفت و امدها در جاده ها  و التماس ها و خواهش هابراي كسب حقانيتم را.. يادم رود تك تك حرفها و زخم زبوناي مردم...يادم رود عذابهایی را که ازگفتنش امتناع میکنم...

كاش يادم رود...كاش بتوانم....


 

من رها شدم..

 رها شدن همچو  رويش سبزه از زيرسنگ  بر من و ماهاست...

بسان رويش برگ برشاخسار درخت خشكيده...

رها شدن يعني اغاز زيستن ...اغاز دوباره بودن...

رهايي يعني پرواز تا بيكرانها...يعني حس اب دريا براي ماهي افتاده بر خشكي..

رها شدن يعني اثبات وجود خارجي نوزاد 23 ساله..

رها بودن يعني پي بردن  زيبايي حيات  با هدفمندي..

رهايي برايم  بسان طلوع خورشيد پشت ابرهاست....يعني همچو حس رهايي ازقفس براي كبوتر محبوس...

رهايي لذتيست  وصف ناپذير  كه فقط رها شدگان لذتش را دانند ..همچو لذت نوشيدن اب براي زمين بيابان خشكيده....

 

                                                 -----------------------------

دل من تواين سالها ظلمتكده اي بيش نبود..

سالها دلتنگ بودم نه براي كسي ...از بيكسي

خسته بودم نه از تكاپو ...از دربه دري

نه دوستي نه ياري نه خاطره شيريني...تنها بودم تنهاتر از ان سنگ كنارجاده...اما پايان شب سيه سپيد بودو من بي شكيبا..

خسته بودم از تظاهر به ايستادگي ها....ازاين تكرار ساعتها..ازاين بيهوده بودنها...ازبيتاب ماندنها....ازاين ترديدها ازاين شاخ خيانتها...ازاين رنگين كمان سرد ادمها...ازاين مرگ باورها...

پريشان بودم دلم پروازميخواست..اما....

خسته بودم ازفاصله عبور خسته از دلواپسي..ازشروع بيكسي  خسته از چون و چرا  ازكلام ادمها...خسته ازديوانگي اينهمه بيگانگي...خسته ازفصل عبور..خسته بودم و ناچار و محكوم...


 

چه روز و شبهايي گذراندم من بارالهي ..روزهايم رنگ شب گرفته بود و شاديهايم رنگ غم...بغض خاموش شده اي گلويم را فشارميداد و من تلاطم انرا در رگهايم حس ميكردم...

سالها از خود ميپرسيدم....كيستم من؟؟؟اتشم شرارم شورم؟كيستم من؟...

هرچه روح وجسمم متحمل شدرا فقط خداداند و من دانم و هم نوعانم....تظاهربه ايستادگي هايم همه را گول ميزدخودم را نه...

اشكهايم اعتراف درد شكنجه هاي روحيم بودكه متحمل شدم...يادم نخواهدرفت ازكجا تاكجا امدم..تك و تنها...تنهاتر ازبقيه

درد مرا نفهميد كسي...صداي هقهق گريه هايم را نشنيدكسي...صداي شكستن شيشه هاي قلبم را نشنيد كسي...نفهميدكسي دليل دليل بغض ها وانزوايم را كسي..

دادرسم نشد كسي...من بودم و من وافريدگارمن...

ثانيه ها جاي خودرا به ساعتها و ساعتها به روزها....روزها به ماهها و انها به سالها ميدادند...زمان گذشت...

بادها وزيد افتابها غروب كرد و طلوع....شبها جاي خودرا به روزها و روزها جاي خودرا به شبها دادند...اما من غرق درسكوت وحزنهايم بدون تغيير..بدون پيشرفتي يا پسرفتي...

ازيادم نخواهد رفت  بدترين روزهاي عمرم...بيكسي هايم..تنهايي هايم...

ازيادم نخواهد رفت من درسال 91 بدنيا امدم نه سال 68...و ۱مهر روز تولد واقعیم بود نه ۱۸ تیر

ازيادم نخواهدرفت 23 سال از هم سن هايم عقب هستم من..ازهمه نظر.

ازياد نخواهم برد مشقتهايي كه تك وتنها كشيدم تاكه خودم را به  منيت واقعيم رسانم...

 

سرنوشت اگر شكوه دارم ازتو اگر بي قراري ميكنم ازتو بدان كه چون براي همه يكسان نوشته نشدي تو براي همه يكسان رفتارنكردي و نوشته نشدي...


حكايت من حكايت كسيست كه عاشق دريا بود و قايق نداشت...

دلباخته ي سفر بود وهمسفري نداشت...

حكايت كسي كه زجركشيد اما زججه  نزد...زخم داشت ولي ناله نكرد...

نفس ميكشيد اما  هم نفسي نداشت...خنديد اما كسي غمش را نفهميد...

ميان عابران تنهاتر از من هيچ كس نبود كسي اينجا به فكر اين غريبه در قفس نبود...


                                        ---------------------------------------------

خداوندا دستانم خالي اند...ودلم غرق درارزوهايي كه از ازلم در من ريشه پرورانده اند..يابه قدرت بيكرانت دستانم را توانا ساز يا كه دلم را ازارزوهاي دست نيافتني خالي كن...مرااز شهوات و زيبايي ها و خوشي هاي مادي و فاني كه مغاير با كرامت انسانيند دور كن...ياريم ده تا غرور كذايي چشمانم را كورنكند و هم نوعانم و انهايي را كه كمكم نمودند را فراموش كنم..كمكم كن انگونه بزرگ باشم كه هم نمونه يك ترنس بااخلاق باشم هم دست نااهلان ازمن دورباشد..ساده وارام زندگي كرده وسربلند به پيشگاهت عروج كنم..ونامي نكو پشت سرم بگذارم وبا ياد نامم افكاري پسنديده به خاطر خويشان وكسانم اورده باشم..

تنهاتو شاهد بودي چه ساختنهايي كه مرا سوخت... و چه سوختن هايي كه مراساخت ...

خدايا مرافهمي ...عطايم كنكه از مقصد سوختن هايم ساختني اباد از من بجا ماند...

 


بارالهي...

ازفضل خودبه به من وهمنوعانم چه رهاشده و چه محبوس...عطا فرما..توان صبرشان رابيشتر كن ..انس الشياطين را ازدورشان دوركن...اي رحمان و رحيم؟هم نوعان محبوسم را  بال پرواز ده و رهايشان كن..همچو من

خدايا الحمدت باد كه رهايم نمودي...شكرت باد كه اين توفيق را نصيبم كردي كه برسر سنگ مزارم نوشته شود...شادروان مرحومه مغفوره...

مامظلومان افرينشت هستيم مارا زير سايهي پروبال ملائكت قرار ده...در هر زمان تكيه گاهمان باش  چون ماها تنها ترين تنهاهاييم.....

                                                 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از تک تک کسانی که در همه مراحل چه مجوزگیری چه عملم کمکم کردند از ته دل ممنونم وسپاسگذار...

سپاس ازاینکه بامن بودید

رها